بابای ماموریتی
بابایی دوباره رفت ماموریت و ما رو تنها گذاشت.امروز دوباره حالم خوب نیست دوباره یاد اوایل ازدواجمون افتادم روزهایی که بابا رضا می رفت ماموریت و من تا موقع برگشتنش گریه میکردم،کم کم خودمو قانع کردم که چاره ای جز تحمل این دوریها نیست و بابایی هم روزهای کمتری می موند.ولی اینبار برای 5 روز رفت و من دوباره ریختم بهم موقع رفتنش انقدر گریه کردم که بابایی هم ناراحت شد ولی دست خودم نبود ،دوریش برام قابل تحمل نیست دلم نمیخواد لحظه ای پیشمون نباشه.شاید روزی که این مطلب و خوندی بگی 5 روز که چیزی نیست،ولی برای من 50 روز میگذره .آدریان بابایی انقدر مرد خوب و مهربونیه که نمیخوام زندگیمو ثانیه ای بدون اون تصور کنم .خدا کنه این 5 روز زودتر بگذ...
نویسنده :
مامان الهه
22:34
این روزهای تو...
پسرک خوبم داری بزرگ میشی...وقتی نگاهت میکنم قند تو دلم آب میشه،هر روز صبح که بهم لبخند میزنی دیونه تر میشم. این روزها... کاملا منو میشناسی با نگاهت دنبالم میکنی وقتی باهات حرف میزنیم میخندی وقتی تو کریر هستی خودتو بلند میکنی که بشینی پیشرفت کردی قبلا هر 2 ساعت شیر میخوردی حالاشده یک ساعت و نیم!!! دست وپا میزنی تا منو متوجه خودت کنی خوابت منظم تر شده(خداروشکر) و من هر روز انرژی از تو می گیرم..
نویسنده :
مامان الهه
14:27
آنیتا
پسر باهوش من
عسل مامان چند وقت پیش بابایی برات کتاب کودک و نخستین مهارت هارو خریده بود ولی فرصت نکردم بخونمش تا دیروز که کلی مطلب جالب خوندم و از دیروز دارم باهات تمرین میکنم. مثلا برات موسیقی میزارم که به تمرکز حواس و حرف زدنت کمک میکنه.(البته قبلا هم برات میزاشتم) دراز و نشست که به کنترل سر،قدرت بدنی،تعادل و کنجکاوی کمک میکنه. آویز گهواره که باعث هماهنگی چشمها،دست،و رابطه علت و معلولی میشه. ماساژ،که علاوه بر رفع خستگی به برقراری روابط اجتماعیت کمک میکنه و کلی تمرین دیگه برای این ماهت. جالب اینه که وقتی با هم درازو نشست تمرین میکردیم موقعی که بلندت می کردم میگفتم بالا و بعد میبردمت پایین،عصر که بابایی اومد داشتیم تمرین میکردیم بعد ...
نویسنده :
مامان الهه
21:37
چندتا عکس جدید از آدریان جونی
واکسن دوماهگی
مامان بمیره.. تبه تورو نبینه. دیروز با مامان جونی رفتیم خانه بهداشت و برات واکسن زدن.الهی بمیرم چنان گریه ای کردی که منم گریم گرفت ،ولی همین که شیشه شیرتو دیدی ساکت شدی. تا بعداز ظهر حالت خوب بود . بعد یهو دردت شروع شد و تب کردی و زدی زیر گریه. خلاصه تا شب همینطوری ناله میکردی. ولی خداروشکر صبح حالت خوب شد. وزنت 6 کیلو و نیم قدت 59
نویسنده :
مامان الهه
14:53



